نتيجه مدل پيشنهادي عملگرايان آمريكايي
نتيجه مدل پيشنهادي عملگرايان آمريكايي
فمينيسم و همجنس گرايي : پايه هاي اخلاقي يك «جامعه شريف»
نويسنده: پيام فضلي نژاد
نتيجه
حضور بزرگ ترين فيلسوف معاصر آمريكا براي اصلاح طلبان آن بود كه «پايه ها
و بنيادهاي اخلاقي جامعه اي شريف» از فلسفه حاصل نمي شود؛ بلكه نقش
«فمينيست ها» و«همجنس بازان» مهم تر است215 و «دموكراسي براي پاگرفتن
نيازي به فيلسوفان ندارد.» اين گزاره نيز از دل نظريه يكي از شاخص ترين
فلاسفه سياسي قرن بيستم، يعني جان راولز بيرون آمد. راولز در رساله عدالت
در مقام انصاف مي گويد اصل رواداري، تسامح و تساهل را مي خواهد بر «خود
فلسفه» اعمال كند و در كتاب مشهور نظريه عدالت، علاج كار غرب در حوزه
نظريه پردازي سياسي را «حذف فلسفه» مي داند. او معتقد است صورتبندي
ديدگاههاي فلسفي بهتر در باب انسان، زندگي و اخلاق چاره كار نيست، بلكه
«بهتر است با رافت و عطوفت، كل اين مضامين را ناديده بگيريم.»216 رورتي
نيز به پيروي از راولز، كنار گذاشتن «فلسفه» را امتداد منطقي كنار گذاشتن
«دين» مي داند:
درست همان طور كه «اصل تسامح و تساهل مذهبي» و انديشه اجتماعي در عصر روشنگري به ما پيشنهاد كرد تا بسياري از «موضوعات الهياتي» و كلامي استاندارد را به هنگام تامل درباره سياست عمومي و ساختن نهادهاي سياسي، «درز» بگيريم و در پرانتز قرار دهيم، امروز بر همان وجه نياز داريم كه بسياري از موضوعات استاندارد «پژوهش فلسفي» را درز بگيريم و در پرانتز قرار دهيم... بايد جامعه را به اين سمت سوق دهيم كه اصول و شهودات برگرفته از گزارش هاي فلسفي - درباره خويشتن يا عقلانيت- را «دور» بريزد.217 اين سطحي بودن و سبكسري فلسفي به «افسون زدايي» از جهان كمك مي كند. به ما ساكنان اين جهان كمك مي كند كه پراگماتيك تر، متساهل تر، ليبرال تر و بيشتر پذيراي توسل به «عقلانيت ابزاري» باشيم... لازمه «تعهد اخلاقي» به رژيمي ليبرال سعي در اين جهت است كه با «شوخي و سبكسري»، عادت اين همه جدي گرفتن مسائل را از سرشان بيندازيم. دلايل جدي زيادي براي سر به سر گذاشتن افراد جدي وجود دارد. در تاريخ اخير جوامع ليبرالي دست كشيدن از آنچه نيچه «روح جديت» مي خواند، يكي از عاملان مهم «پيشرفت اخلاقي» بوده است.218
تبديل فلسفه و تنزل فيلسوفان به ابزاري براي «توجيه» ايدئولوژي ليبرال سرمايه داري و «تأمين» نيازهاي سياسي آمريكا، ريشه در مطلق انگاري باورهاي معرفت شناختي پراگماتيست ها دارد كه در نگاه آنان به «انسان آمريكايي» نهفته است. نگاه انسان شناسي جان ديويي و ريچارد رورتي عميقاً از رساله دانشور آمريكايي نوشته رالف والدو امرسن متاثر بود كه فرد آمريكايي را داراي يك «خود افسانه اي» با چهره اي قهرمان وار مي پنداشت:
«انسان آمريكايي» كسي است كه مالك قدرت و توان «خداگونه» شده و اين اعتماد به نفس را دارد كه با قدرتش جهان را تغيير دهد.219
ديويي با اعتقاد به «زيست شناسي دارويني» نظريه اي نژادپرستانه ساخت و معتقد بود آمريكايي ها به عنوان «آخرين محصول تطور و تكامل زيستي و فرهنگي نوع بشر» جهان آينده را شگفت زده خواهند ساخت.220 وانگهي، برهمين اساس مفهوم «آينده» - به شكلي مبهم- در فلسفه رورتي شكل گرفت: «آينده سبب شگفتي و شعف مي شود.»221 چون آن جهش زيست شناختي و فرهنگي انسان آمريكايي در «آينده» صورت مي بندد، پس مدام بايد به «تخيل درباره آينده» دست زد و به آن «اميد» داشت.222 بنابراين، اميد به آينده آمريكا ناشي از تلفيق تئوري داروين و ديويي مبني بر ظهور «آخرين انسان» است،223 همان لحظه اي كه فرانسيس فوكوياما نيز خيال مي كرد «پايان تاريخ» فرا مي رسد.224 البته اين اعتقادات، به سنت تفكر آمريكايي بازمي گردد كه جان. ال. اوسوليوان در سال 1839 در مانيفست سرنوشت 2 آن را شرح داد:
بر پيشاني «ملت آمريكا» جدايي از گذشته و عظمت در «آينده» نوشته شده است. ما مفتخريم كه از آثار دردناك گذشته چيزي بر ما نمانده. دوره عظمت آمريكا پاياني نخواهد داشت... نيروهاي ياغي توان پيروزي بر ما را ندارند. به راستي چه كسي است كه بر توانايي آمريكا در تبديل شدن به ملت بزرگ آينده اندكي ترديد روا دارد؟225
«امروزه براي استقرار دموكراسي و تجربه كردن آن در ايران، نيازي به فلسفه نداريم.» با ارائه اين نظريه، رورتي بر همه كوشش هاي شبه معرفتي اصلاح طلبان مهر باطل زد و مدل «اتكاء به سنت آمريكايي براي گذار به دموكراسي» را پيشنهاد داد. او با ارجاع به آثار خود هرگونه «كوشش فلسفي به منظور تبيين ليبراليسم» را رد كرد.226 رورتي با تاكيد به اصلاح طلبان يادآوري كرد هيچ حقيقت و معرفتي وجود ندارد كه بتوان به كمك «عقل» آن را كشف كرد و هستي فلسفه، انسان و اخلاق را بر مدار آن بنا ساخت.227 همه اين ها فقط ابزار و وسيله هاي رسيدن به اهداف سودمند ماست و هيچ سرشت و جوهري ندارند. به روايت رورتي، پراگماتيست ها چون به «شناخت حقيقت» نيازي ندارند پس فقط به توجيه عقايد خود فكر مي كنند.228 فلسفه يك ابزار توجيه است، نه وسيله شناخت و نه راه بازنمايي واقعيت. حقيقت، صرفاً نامي است كه بر آنچه ضرورت وجود «ايدئولوژي آمريكايي» را نشان دهد، مي گذارند. هر آنچه كه براي ما خوب و سودمند باشد، همان حقيقي است:
«حقيقت» همان «سودمندي» است. نظريه اي حقيقي و صادق است كه سودمند باشد. فلسفه اي سودمند است كه ما را به هدفمان نزديك تر كند. اهميت و اعتبار هر چيزي به «كاربرد» آن است، نه به «اصول ارزشي» و هستي شناختي آن.229
ريچارد رورتي به روشني اعلام مي كند نزد پراگماتيست ها، سياست هيچ اصل و اصولي ندارد.230 سياست تلاشي است براي پيش بيني كردن اثرات حاصل از اجراي طرح ها و برنامه هاي آمريكايي در راستاي تغيير جهان به سود ما.231 «عملگرايي» و
«سنت آمريكايي» هر دو بايد در ذهن بشر به مثابه تجربه اي اميدوارانه و سودمند جلوه كنند. فوراً اين پرسش به ذهن مي آيد كه «چه چيزي سودمند است؟» روتي پاسخ را مي دهد: «سودمند براي آينده بهتر آمريكايي» و «سودمند براي تنوع و آزادي از نوع بورژوايي»؛232 چون آن طور كه والت ويتمن مي گويد «ايالات متحده خود بزرگترين شعر است»،233 اما ژان بودريار (فيلسوف برجسته فرانسوي) اين «آرمانشهر شعرگونه» را زاده «نبوغ شيطاني مدرنيته» مي داند و در توصيفش مي نويسد:
آمريكا، «آرمانشهر تحقق يافته» است. آمريكا نسخه اصلي «مدرنيته» است: هيچ «حقيقت بنياديني» در خود ندارد. مقدر است كه همه چيز به صورت وانمود دوباره ظاهر شود. اينجا همه چيز ساختگي است. «هرزگي» اين جامعه نشانه آزادي اش است. «سياست» خودش را در نمايش، در حالت تبليغي تمام عيار آزاد مي كند. گرايش جنسي، خودش را در تمام ناهنجاري ها و انحرافاتش آزاد مي كند. شعائر، آداب و رسوم، جسم و زبان خودشان را در گردش هرچه سريعتر «مد» آزاد مي كنند. اينجا نه ابرها، بلكه مغزها «پنبه» مانندند. آري! «ويراني مدرن» واقعاً شگفت آنگيز است. اينجا همه چيز گواهي مي دهد كه مرگ «خانه آرماني » خود را يافته است... اما، در آمريكا به شما «لبخند» مي زنند؛ گرچه اين كار نه ناشي از ادب است و نه حاصل تلاش براي دلربايي. در واقع، اين لبخندي است كه «انسان مرده» در موسسه كفن و دفنش بر لب خواهد داشت... بگذار اين پوچي و بيهودگي در لبخندت بدرخشد!234
فمينيسم و همجنس گرايي : پايه هاي اخلاقي يك «جامعه شريف»
نويسنده: پيام فضلي نژاد
نتيجه
حضور بزرگ ترين فيلسوف معاصر آمريكا براي اصلاح طلبان آن بود كه «پايه ها
و بنيادهاي اخلاقي جامعه اي شريف» از فلسفه حاصل نمي شود؛ بلكه نقش
«فمينيست ها» و«همجنس بازان» مهم تر است215 و «دموكراسي براي پاگرفتن
نيازي به فيلسوفان ندارد.» اين گزاره نيز از دل نظريه يكي از شاخص ترين
فلاسفه سياسي قرن بيستم، يعني جان راولز بيرون آمد. راولز در رساله عدالت
در مقام انصاف مي گويد اصل رواداري، تسامح و تساهل را مي خواهد بر «خود
فلسفه» اعمال كند و در كتاب مشهور نظريه عدالت، علاج كار غرب در حوزه
نظريه پردازي سياسي را «حذف فلسفه» مي داند. او معتقد است صورتبندي
ديدگاههاي فلسفي بهتر در باب انسان، زندگي و اخلاق چاره كار نيست، بلكه
«بهتر است با رافت و عطوفت، كل اين مضامين را ناديده بگيريم.»216 رورتي
نيز به پيروي از راولز، كنار گذاشتن «فلسفه» را امتداد منطقي كنار گذاشتن
«دين» مي داند: درست همان طور كه «اصل تسامح و تساهل مذهبي» و انديشه اجتماعي در عصر روشنگري به ما پيشنهاد كرد تا بسياري از «موضوعات الهياتي» و كلامي استاندارد را به هنگام تامل درباره سياست عمومي و ساختن نهادهاي سياسي، «درز» بگيريم و در پرانتز قرار دهيم، امروز بر همان وجه نياز داريم كه بسياري از موضوعات استاندارد «پژوهش فلسفي» را درز بگيريم و در پرانتز قرار دهيم... بايد جامعه را به اين سمت سوق دهيم كه اصول و شهودات برگرفته از گزارش هاي فلسفي - درباره خويشتن يا عقلانيت- را «دور» بريزد.217 اين سطحي بودن و سبكسري فلسفي به «افسون زدايي» از جهان كمك مي كند. به ما ساكنان اين جهان كمك مي كند كه پراگماتيك تر، متساهل تر، ليبرال تر و بيشتر پذيراي توسل به «عقلانيت ابزاري» باشيم... لازمه «تعهد اخلاقي» به رژيمي ليبرال سعي در اين جهت است كه با «شوخي و سبكسري»، عادت اين همه جدي گرفتن مسائل را از سرشان بيندازيم. دلايل جدي زيادي براي سر به سر گذاشتن افراد جدي وجود دارد. در تاريخ اخير جوامع ليبرالي دست كشيدن از آنچه نيچه «روح جديت» مي خواند، يكي از عاملان مهم «پيشرفت اخلاقي» بوده است.218
تبديل فلسفه و تنزل فيلسوفان به ابزاري براي «توجيه» ايدئولوژي ليبرال سرمايه داري و «تأمين» نيازهاي سياسي آمريكا، ريشه در مطلق انگاري باورهاي معرفت شناختي پراگماتيست ها دارد كه در نگاه آنان به «انسان آمريكايي» نهفته است. نگاه انسان شناسي جان ديويي و ريچارد رورتي عميقاً از رساله دانشور آمريكايي نوشته رالف والدو امرسن متاثر بود كه فرد آمريكايي را داراي يك «خود افسانه اي» با چهره اي قهرمان وار مي پنداشت:
«انسان آمريكايي» كسي است كه مالك قدرت و توان «خداگونه» شده و اين اعتماد به نفس را دارد كه با قدرتش جهان را تغيير دهد.219
ديويي با اعتقاد به «زيست شناسي دارويني» نظريه اي نژادپرستانه ساخت و معتقد بود آمريكايي ها به عنوان «آخرين محصول تطور و تكامل زيستي و فرهنگي نوع بشر» جهان آينده را شگفت زده خواهند ساخت.220 وانگهي، برهمين اساس مفهوم «آينده» - به شكلي مبهم- در فلسفه رورتي شكل گرفت: «آينده سبب شگفتي و شعف مي شود.»221 چون آن جهش زيست شناختي و فرهنگي انسان آمريكايي در «آينده» صورت مي بندد، پس مدام بايد به «تخيل درباره آينده» دست زد و به آن «اميد» داشت.222 بنابراين، اميد به آينده آمريكا ناشي از تلفيق تئوري داروين و ديويي مبني بر ظهور «آخرين انسان» است،223 همان لحظه اي كه فرانسيس فوكوياما نيز خيال مي كرد «پايان تاريخ» فرا مي رسد.224 البته اين اعتقادات، به سنت تفكر آمريكايي بازمي گردد كه جان. ال. اوسوليوان در سال 1839 در مانيفست سرنوشت 2 آن را شرح داد:
بر پيشاني «ملت آمريكا» جدايي از گذشته و عظمت در «آينده» نوشته شده است. ما مفتخريم كه از آثار دردناك گذشته چيزي بر ما نمانده. دوره عظمت آمريكا پاياني نخواهد داشت... نيروهاي ياغي توان پيروزي بر ما را ندارند. به راستي چه كسي است كه بر توانايي آمريكا در تبديل شدن به ملت بزرگ آينده اندكي ترديد روا دارد؟225
«امروزه براي استقرار دموكراسي و تجربه كردن آن در ايران، نيازي به فلسفه نداريم.» با ارائه اين نظريه، رورتي بر همه كوشش هاي شبه معرفتي اصلاح طلبان مهر باطل زد و مدل «اتكاء به سنت آمريكايي براي گذار به دموكراسي» را پيشنهاد داد. او با ارجاع به آثار خود هرگونه «كوشش فلسفي به منظور تبيين ليبراليسم» را رد كرد.226 رورتي با تاكيد به اصلاح طلبان يادآوري كرد هيچ حقيقت و معرفتي وجود ندارد كه بتوان به كمك «عقل» آن را كشف كرد و هستي فلسفه، انسان و اخلاق را بر مدار آن بنا ساخت.227 همه اين ها فقط ابزار و وسيله هاي رسيدن به اهداف سودمند ماست و هيچ سرشت و جوهري ندارند. به روايت رورتي، پراگماتيست ها چون به «شناخت حقيقت» نيازي ندارند پس فقط به توجيه عقايد خود فكر مي كنند.228 فلسفه يك ابزار توجيه است، نه وسيله شناخت و نه راه بازنمايي واقعيت. حقيقت، صرفاً نامي است كه بر آنچه ضرورت وجود «ايدئولوژي آمريكايي» را نشان دهد، مي گذارند. هر آنچه كه براي ما خوب و سودمند باشد، همان حقيقي است:
«حقيقت» همان «سودمندي» است. نظريه اي حقيقي و صادق است كه سودمند باشد. فلسفه اي سودمند است كه ما را به هدفمان نزديك تر كند. اهميت و اعتبار هر چيزي به «كاربرد» آن است، نه به «اصول ارزشي» و هستي شناختي آن.229
ريچارد رورتي به روشني اعلام مي كند نزد پراگماتيست ها، سياست هيچ اصل و اصولي ندارد.230 سياست تلاشي است براي پيش بيني كردن اثرات حاصل از اجراي طرح ها و برنامه هاي آمريكايي در راستاي تغيير جهان به سود ما.231 «عملگرايي» و
«سنت آمريكايي» هر دو بايد در ذهن بشر به مثابه تجربه اي اميدوارانه و سودمند جلوه كنند. فوراً اين پرسش به ذهن مي آيد كه «چه چيزي سودمند است؟» روتي پاسخ را مي دهد: «سودمند براي آينده بهتر آمريكايي» و «سودمند براي تنوع و آزادي از نوع بورژوايي»؛232 چون آن طور كه والت ويتمن مي گويد «ايالات متحده خود بزرگترين شعر است»،233 اما ژان بودريار (فيلسوف برجسته فرانسوي) اين «آرمانشهر شعرگونه» را زاده «نبوغ شيطاني مدرنيته» مي داند و در توصيفش مي نويسد:
آمريكا، «آرمانشهر تحقق يافته» است. آمريكا نسخه اصلي «مدرنيته» است: هيچ «حقيقت بنياديني» در خود ندارد. مقدر است كه همه چيز به صورت وانمود دوباره ظاهر شود. اينجا همه چيز ساختگي است. «هرزگي» اين جامعه نشانه آزادي اش است. «سياست» خودش را در نمايش، در حالت تبليغي تمام عيار آزاد مي كند. گرايش جنسي، خودش را در تمام ناهنجاري ها و انحرافاتش آزاد مي كند. شعائر، آداب و رسوم، جسم و زبان خودشان را در گردش هرچه سريعتر «مد» آزاد مي كنند. اينجا نه ابرها، بلكه مغزها «پنبه» مانندند. آري! «ويراني مدرن» واقعاً شگفت آنگيز است. اينجا همه چيز گواهي مي دهد كه مرگ «خانه آرماني » خود را يافته است... اما، در آمريكا به شما «لبخند» مي زنند؛ گرچه اين كار نه ناشي از ادب است و نه حاصل تلاش براي دلربايي. در واقع، اين لبخندي است كه «انسان مرده» در موسسه كفن و دفنش بر لب خواهد داشت... بگذار اين پوچي و بيهودگي در لبخندت بدرخشد!234
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی ۱۳۹۰ ساعت 0:24 توسط فدایی سید علی
|