*حجر بن عدی؛ عشق امیرالمؤمنین بعد از مالک!
 
پس در بحث شرّ، مهم این است که انسان، این شرّ اعظم (خود برتربینی) را از خود دور کند.اگر جدّی بعضی‌ها این را می‌فهمیدند و این فرمایش آیت‌الله العظمی بهاءالدّینی در وجودشان، نهادینه می­شد؛ دیگر این­طور نمی‌شد که هر کس بخواهد دیگری را بکوبد!
 
فردی خدمت ایشان آمده، می‌گوید: آقا! می‌خواهم کاندیدا شوم، می‌گویند: اگر احساس می‌کنی تو به مجلس بروی، بهتر از دیگران می‌توانی کار انجام دهی؛ نرو! درحالی که معمولاً به ما می­گویند: اگر فکر می‌کنید بهتر از دیگران کار می‌کنید، بروید امّا ایشان عکس آن مطلب را می­گویند!
 
اگر احساس تکلیف کنی؛ یعنی احساس می‌کنی من بهتر از دیگران هستم، من خیرم و ... . لذا «شَرُّ النَّاسِ مَنْ یَرَى أَنَّهُ خَیْرُهُمْ»؛ یعنی همین که بگویی: من بهتر از آن­ها هستم، پس می‌توانم بروم.
 
پس چه کنیم؟ فرمودند: علمای ربّانی تکلیف کنند، خودشان نروند. اگر این‌طور می‌شد، چه گلستان می­شد! آن‌وقت اگر با این حال، کسی ورود به خدمت پیدا کند؛ معلوم است که دیگر خود رأی نمی­شد، دیگر به تعبیر امروزی­ها انحصار طلب نمی­شد و دیگر مطیع فرامین عالم عظیم­الشّأن و آن مرجع عالی‌مقام، امام‌المسلمین و ولیّ فقیه خودش می­شد. چون دیگر نمی‌گفت: من برترم، می­گفت: من خادمم، امر کردند خدمت کنیم، گفتم: چشم!
 
همان‌گونه که مالک اشتر این‌طور بود. امیرالمؤمنین(ع) می­گویند: شمشیر بکش، می­کشد. یکی از نکاتی که بنده در مصاحبه­ای که با یکی از خبرگزاری‌ها داشتم، راجع به حجر‌بن‌عدی، آن شهید عظیم‌الشّأن عرض کردم، این بود که امیرالمؤمنین(ع) بعد از مالک، عشق عجیبی به او دارد. دلیل آن، این سه خصلت بزرگ اوست که می­نویسند: به قدری مؤدّب است، در ادب و به قدری شجاع است در شجاعت و به قدری مطیع است در طاعت که به این مقام رسیده است. هم‌چنین گفته‌اند: او به خاطر این خصایص خود، به قدری عابد بود که نمازها و صوم او مشهور است.
 
حجر چنان شیفته امیرالمؤمنین(ع)است که هر چه ایشان می‌گویند، انجام می‌دهد. او شیفته ولیّ و امام زمان خودش هست و خودبین نیست.
 
تاریخ طبری مطلبی را در مورد او نقل می‌کند که خیلی عجیب است، جوان است، وقتی بر پیامبر وارد شد، از قوم کنده هست که کندیه بیان می‌کنند، تمام قوم آمدند. پیامبر وقتی او را نگاه می‌کند که در کمال ادب است، می­فرماید: حجر، مطیع است برای خدا و رسولش! این مطلب، نکته بسیار عجیبی است.
 
دلیلش این است: نداریم که یک بار احساس کرده باشد که منم صاحب نظرم. این صاحب نظر بودن یعنی شر درون، شرّ اعظم؛ یعنی همان خودبینی.
 
*عاقبت شرّی مانند آرزوهای دراز داشتن
 
لذا اوّلین مطلب در شرّ همین است که اگر به این شرّ اعظم گرفتار شوی، شرّ دیگری می‌آورد؛ آن‌وقت دیگر آرزوها دراز می‌شود.
 
ملاصدرای عظیم‌الشّأن مطلبی را که می­گوید که جوان­های عزیزم! دختران گرامی‌ام! پسران عزیزم!شما طلبه و دانشجو عزیز! به خصوص خطابم به شماست. ایشان می­فرماید: اگر کسی درس را بخواند تا یک روزی از طریق این، به مسندی برسد (به تعبیر امروزی‌ها به مدیریت، معاونت، مقام، پست و وزارتی برسد)؛ این درس و این علم از اوّلش، آتش است.
 
می‌گوید: اگر قصد کردی و داری خوب هم درس می‌خوانی، امّا به این امید هستی که یک روزی به جایی برسی، این از همان آرزوهای باطل است که شرّش در آینده گریبان­گیر او می­گردد!
 
عجیب است فرمایشات این بزرگان، براساس روایات شریفه است. وجود مقدّس امیرالمؤمنین، علی‌بن‌ابیطالب(ع) این­طور می‌فرمایند که اگر کسی خودبین شد، آرزوهای دراز هم دارد. حضرت می­فرمایند: «شَرُّ النَّاسِ الطَّوِیلُ الْأَمَلِ»، بعد چه در می­آید؟ «السَّیِّئُ الْعَمَلِ».
 
بدترین شخص، آن کسی است که آرزوی دراز دارد و این آرزوهای دراز، عامل می‌شود که کارش به جایی برسد که گناه کند. اگر کسی در تشکیلاتی وارد شود و بگوید: از طریق این تشکیلات، حزب و جریان به پشت و مقامی می‌رسم؛ حضرت می‌فرمایند: این آرزوهای دراز است که عامل می‌شود انسان کارش به جایی برسد که تمام کردارش، بد و گناه باشد! یعنی به عمل زشت مبتلا می‌شود، «السَّیِّئُ الْعَمَلِ».
 
کسی که آرزوهای دراز دارد، یعنی در شرارت است. معلوم است کسی که خودبین شود؛ چون خودش را دوست دارد، دائم آرزو می­کند که چنین و چنان شوم.
 
*علمی که جز وزر و وبال نیست!
 
خیلی عجیب است، ملّاصدرا چهار اصل را برای پذیرش شاگردان خود قرار داده بود که از جمله آن‌ها، این بود که باید علم را برای کسب نخواهد و دیگر اینکه اهل شب­خیزی باشد. در نهایت هم مطلبی را فرمودند که باید به اجتهاد برسد. امّا در جای دیگر منظور از اجتهاد را توضیح دادند که یعنی کوشش کنید که علم بیاموزید امّا استاد عظیم‌الشّأن من، میرفندرسکی عزیز فرمود: اگر کسی علم بیاموزد، برای اینکه مجتهد بشود و به او، مجتهد، بگویند؛ آن علم، جز گناه و وزر و وبال، برای او چیزی نیست.
 
البته انسان باید درس بخواند، خوب هم بخواند، امّا باید بگوید: چون امر است که «اطلبوا العلم من المهد إلى اللّحد»، درس می‌خوانم، دیگر هر چه شد، شد. لذا من با قاطعیّت و بر حسب فرمایش بزران می­گویم که اگر کسی تصوّر کند مدارج علمی یعنی کمال، در اشتباه بزرگ است.
 
این­قدر که اسلام راجع به علم و علم­آموزی بیان کرده، هیچ مکتب و آیینی نگفته است. آن‌قدر علم مهم است که بیان شده: ملائکه الله بال‌هایشان را زیر پای طالب علم ـ که هنوز معلوم نیست عالم شود ـ می­گشایند. قرآن کریم و مجید الهی نیز می‌فرماید: «هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذینَ لا یَعْلَمُونَ» آیا آن‌ها که می­دانند و آن‌ها که نمی­دانند، یکسانند؟! یا در جای دیگر فرمود: «وَ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ»، لذا همه چیز بر مبنای علم است؛ چون خودش، منشأ علم و علم کلّ است «وَ اللَّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ»، بنابراین دوست دارد که همه عالم شوند.
 
طرف در جنگ است، مسلمین را به شهادت رسانده، امّا وقتی اسیر می­شود، پیامبر عظیم­الشّأن می­فرمایند: اگر ده نفر را باسواد کنی، آزادی! وقتی از پیامبر سؤال می­کنند: این کار چه معنی‌ای دارد؟ می­فرمایند: فضیلت علم آن‌قدر بالاست که «مداد العلماء افضل من دماء الشهداء». آن هم شهیدی که این­قدر ارزشش بالاست که دعا می­کنیم: خدا! ما را به مقام شهادت نائل کند.
 
پس کسی با علم مخالفتی ندارد امّا می­فرمایند: اگر کسی فکر کند مدارج علمی، کمال است؛ اشتباه کرده است. آنچه که کمال است، انسانیّت انسان است. لذا حتّی اگر کسی در باب علم، آرزوهای دراز کند که از طریق این مدارج علمی، به فلان جایگاه برسد، استاد شود، یا چنین و چنان شود، شرّالناس؛ یعنی بدترین مردم است.