*به آب و آتش زدن برای رسیدن به آرزو!
 
«شَرُّ النَّاسِ الطَّوِیلُ الْأَمَلِ» آرزوی دراز، در نهایت چه می­کند؟ «السَّیِّئُ الْعَمَلِ» عمل زشت و پلشتی­ها وجودش را فرا می­گیرد. اتّفاقاّ همین­طور است، چون آرزو داشته، می­خواهد به هر طریقی شده برسد.
 
لذا اولیاء خدا می­گویند: آرزوی دراز در، هر زمینه­اش، بد است - البته آن که می­گویند: آرزو دارند به جنّت و قرب الهی برسند، آرزو نیست، أمل است - دلیلش هم این است که وقتی کسی آرزو کرد و این تخم آرزو در قلبش قرار گرفت، رشد و نمو می­کند و هر روز منتظر است به آن آرزویش برسد. لذا اگر موانعی پیش بیاید که نتواند به آن آرزویش برسد، چون تشنه آرزوست، دیگر از این‌جا به بعد، به هر طریقی، ولو گناه، می­خواهد خود را برساند. لذا فرمودند: آرزوی دراز باعث می­شود که عمل انسان به سیئه و بدی تبدیل شود، چون می­خواهد به هر طریقی به آرزویش برسد - عجب کد عظیمی است! -
 
مثلاً آرزو دارد فلان مقام، فلان ماشین، فلان خانه و ... را به دست بیاورد، لذا به هر طریقی می­خواهد برسد. پروردگار عالم در باب حکمتیّه خودش مقدّر کرده که رزق او این­قدر باشد امّا او آرزو می­کند که مثلاً من هم یک روزی سوار فلان ماشین بشوم، بیچاره فکر کرده که کمالش به این است که فلان ماشین را سوار شود، چقدر انسان احمق و بیچاره است که تصوّر کند کمال من یعنی مرکب چنین و چنان، یا خانه در فلان نقطه شهر و ...، یک آرزوهای عجیبی که اصلاً دور از کمال انسانیّت است.
 
البته کسی با مرکب خوب، مسکن خوب و ... مخالف نیست امّا اینکه آرزو کند من به این برسم، بحث دیگری است. آن­وقت اگر مقدّر نباش، پروردگار عالم می­گوید:نه، چون می­داند که او طغیان می­کند.
 
پس خداوند چون می­داند که او در این وادی طغیان می­کند، حتّی در عرفان هم راهش نمی­دهد. اگر کسی واقعاً عارف شد که طغیان نمی­کند امّا با دو تا لغت و تعبیر یاد گرفتن، طغیان می­کند.
 
لذا پروردگار عالم می‌داند که او همین­طوری هم طاغی است، اگر منزل چنین و چنان یا کارخانه فلان داشته باشد، یا درجه تیمساری و امیری و ... بگیرد که دیگر وامصیبتا، لذا برایش مقدر نمی­کند.
 
اولیاء خدا می­گویند: امّا وقتی کسی آرزویش را دارد، چون می­بیند راه‌ها بسته شده، می­خواهد به هر طریقی به آرزویش برسد و آن سد را بشکند. لذا معلوم است به چه روی می‌آورد، گناه! «السَّیِّئُ الْعَمَلِ».
 
لذا این، روایت عجیبی است که مولی­الموالی می­فرمایند: آرزوهای دراز، عامل می­شود عملت بد شود. معلوم است وقتی می­خواهد به چیزی برسد، چون آرزو دارد و تشنه شده، از هر طریقی می­خواهد برسد. چون لذّت می‌برد که به او رئیس‌جمهور بگویند، دیگر اگر رأی نیاورد، جلوی امام المسلمین و نظام مقدّس می­ایستد.
 
لذا می­فرماید: هر که آرزوهای دراز دارد، شرّالنّاس است. پس امیرالمؤمنین می­فرمایند: اگر می­خواهید مهر بدترین مردم بودن عندالله و عندملائکه را به شما نزنند، آرزوی دراز نکنید. تو تکلیفت را انجام بده، درس را برای خدا بخوان، برای خدا خدمت کن و ...؛ دیگر با مابقی آن، کار نداشته باش و نگو: من حتماً باید آن شغل را به دست بیاورم؛ چون به تعبیر عوام النّاسی خیلی در آن نان و آب دارد. چون اگر فکرش این‌گونه بود، اگر دید نمی­شود، حاضر است رشوه و باج بدهد - که به ظاهر اسم مزایده می‌گذارند - که آن شخص بردارد و بعد بگوید: عیب ندارد آن موقع که تو بخواهی در انتخابات شرکت کنی، نصفش برای تو! عجبا!
 
لذا آرزوهای دراز، انسان را، بیچاره و شرّ الناس می­کند. چون عملش را بد می­کند. عزیزان! خیلی دقت کنید. این‌ها مطالبی است که انسان را جزء شرورترین افراد قرار می­دهد.
 
خیلی باید دقّت کنیم. می‌دانید منشأ این آرزوهای دراز چیست؟ معلوم است، می‌گوید:من خوبم، چرا دیگری داشته باشد، من نداشته باشم؟! پس من هم باید به آن برسم. مگر من از دیگری کمترم؟ و ... . این همان همان چیزی است که فرمود: «شَرُّ النَّاسِ مَنْ یَرَى أَنَّهُ خَیْرُهُمْ». چون وقتی خود را برتر می‌بیند، می‌گوید: من چه چیزی از دیگران کمتر دارم، تازه بهتر هم هستم، لذا معلوم است آرزوی این پست و مقام، آن مسکن و ... را می‌کند. تازه می‌گوید: مگر آن‌هایی که آن خانه‌ها و ویلاهای آن چنانی را دارد، چه چیزی بیشتر از من دارند؟ لذا وقتی چنین آرزوهایی می‌کند، راه که بسته شود، از هر طریقی می‌خواهد به آن آرزویش برسد.
 
*شیوه عرفای بالله: مشغولیت به ذکر یا ورود به ذکر؟!
 
بحث قبلی که داشتیم، راجع به خیر بود امّا الآن یک روایتی یادم آمد که فرمودند:«خیر الناس من قانع فی رزق اللّه» بهترین مردم آن کسی است که در رزق پروردگار عالم، قانع است.
 
یعنی وقتی خدا یک مطلبی را برایش مقدّر کرد (رزق همه چیز را شامل می‌شود و فقط پول نیست)، به هرچه خدا خواسته، قانع است و می‌گوید: پسندم آنچه را جانان پسندد.
 
عزیزان! اگر از این شرارت‌ها بیرون رفتیم، دنیا برایمان گلستان می‌شود و آن موقع است که دیدمان باز می‌شود. مگر اولیاء خدا و عرفای بالله چه کردند؟ چرا فانی فی الله شدند؟ چون از این شرارت‌ها بیرون رفتند و راهش همین است.
 
به خدا قسم - دارم قسم می‌خورم - فکر نکنید اگر مثلاً فلان ذکر را گفتند یا فلان چلّه و صده را گرفتند، به مقام عرفانی رسیدند، خیر عزیزم! آن‌ها این شرارت‌ها را بیرون ریختند، به آن مقامات عرفانی رسیدند و فانی فی الله شدند.
 
البته بعضاً هم، آن اذکار، مکمّل بود، ولی آن‌ها دیگر خودبه‌خود در آن اذکار افتادند. لذا این هم یک نکته و کد مهم است که اولیاء خدا در ذکر وارد می‌شوند، نه اینکه به ذکر مشغول بشوند.
 
ما می‌خواهیم مصنوعی با این ذکرها جلو برویم و ذکر را وسیله قرار بدهیم، امّا آن‌ها به ذکر می‌رسند و وارد می‌شوند. ولی ما می‌خواهیم ذکر بخوانیم که رزقمان زیاد شود، چشممان باز شود، طی‌الارض بگیریم، چنین بشویم و ... امّا آن‌ها ورود به ذکر پیدا کردند، نه ذکر را برای چیزی بگویند. تفاوت این است. عزیزان من! اگر کسی این را بفهمد یعنی چه که آن‌ها در ذکر ورود پیدا کردند و ما به ذکر مشغول می‌شویم و مشغولیّت، لقلقه زبان می‌شود، غوغایی است، محشر است.
 
لذا ذکر اولیاء از قلب به لسان است و آنچه که به لسان می‌گویند، قلبشان هم دارد همان را می‌گوید امّا ذکر ما لقلقه زبان است و برای رسیدن به چیز دیگر است. ما اصلاً نمی‌فهمیم ذکر یعنی چه که ورود به ذکر پیدا کنیم.
 
وقتی ورود به ذکر پیدا کردم، ذکر، جایگاه پیدا می‌کند و آن، قلب می‌شود.کدام قلب؟ قلبی که دیگر شرارت ندارد، قلب سلیم. لذا ذکر گفتن ما خیلی تفاوت دارد.ذکر ما کجا، ذکر اولیاء کجا؟!
 
*چرا حمد اولیاء الهی، شفاست؟!
 
برای همین است ابوالعرفاء، آیت‌الله العظمی ادیب فرمودند: می‌دانی چرا اولیاء یک حمد می‌خوانند، دست بر سینه یا سر کسی می‌گذارند یا به او اشاره می‌کنند و او شفا می‌گیرد یا این حمد را به یک نقل یا قندی می‌خوانند، او می‌خورد و شفا می‌گیرد؟ حمد که همان حمد است، ولی یک کس دیگر هم این را هفت یا هفتاد بار هم بخواند، اثر ندارد!
 
فرمودند: چون این‌ها ورود به ذکر دارند و ذکر در قلب این‌هاست و این‌ها از قلب می‌گویند امّا ما به لقلقه زبان می‌گوییم.
 
پس هر دو به صورت ظاهر سوره حمد را می‌خوانیم امّا حمد اولیاء چه حمدی است و حمد ما چه حمدی؟!
 
*«بسم الله الرحمن الرحیم» ؛ اسم اعظم عند الاولیاء!
 
همان چیزی که عرض کردم شیخناالاعظم، حضرت مفید عزیز وقتی دید سیّد مرتضی و سیّد رضی آن‌طرف شط هستند و به خاطر نبودن پل و وسیله‌ای برای عبور از شط، نمی‌رسند به موقع به درس بیایند؛ دعایی را می‌نویسد و به آن‌ها می‌دهد. می‌گوید: این دستتان باشد و از روی آب بیایید.
 
یک روز سیّد مرتضی می‌گوید: ببینم چیست، باز می‌کند که ببیند این چه معجونی است، می‌بیند نوشته: «بسم الله الرحمن الرحیم». می‌گوید: اینکه همان «بسم الله الرحمن الرحیم» خودمان است. تا پایش را در آب می‌گذارد، فرو می‌رود. خودش می‌فهمد که اشتباه کرده است. لذا چون آن‌ها از راهزان‌ها می‌ترسیدند و صبح زود نمی‌آمدند، آن روز تا صبر می‌کند قایق‌های کوچک بیایند، دیر به درس آقا می‌رسد. تا پیش شیخناالاعظم می‌رود، آقا می‌فرمایند: بله، «بسم الله الرحمن الرحیم» همان «بسم الله الرحمن الرحیم» است امّا تا که بگوید و تا که بنویسد!
 
لذا مردان خدا ورود به ذکر دارند، امّا ما، ذکر لقلقه زبانمان است. آن‌ها قانع هستند و ذکر را برای ذکر می‌گویند. شما فکر نکنید اولیاء ذکر گفتند که طی‌الارض کنند، ابداً. بارها این را عرض کردم اصلاً یک موقعی دیدند که ناخودآگاه طی‌الارض دارند. برای اوّلین بار یک‌دفعه حس کردند که یک اتّفاقی افتاد، دیدند در حرم حضرت ثامن‌الحجج هستند، متعجّب شدند، ترسیدند، سرشان را در دست گرفتند، چیزی نشده، خون نیامده، به در و دیوار نخورده، تعجّب کردند که چطور است.
 
لذا اگر اذکاری بگوییم که طی‌الارض کنیم، خبری نمی‌شود. البته بعضی‌ها ذکرهایی می‌گویند امّا آن‌ها از این طریق، ورود پیدا نمی‌کنند. آن‌ها قلبشان که مرکز وجود است، پر از تقوی شد، لذا معلوم است تا می‌گوید «بسم الله الرحمن الرحیم»، هست کلید در گنج حکیم، حکمت است که همین‌طوری دائم از قلب می‌آید و بر لسان جاری می‌شود. دو ساعت، سه ساعت، چهار ساعت، پنج ساعت، ده ساعت هم در نزد آن‌ها بنشینی، همین‌طور حکمت می‌آ‌ید! یک بسم الله گفت، عجب بسم الله ای!
 
اولیاء خدا این‌طور هستند. اصلاً وجودشان این‌طور شده. همان «بسم الله الرحمن الرحیم» که گفتند: همه قرآن در سوره حمد است و همه سوره حمد در «بسم الله الرحمن الرحیم». همان «بسم الله الرحمن الرحیم» که اسم اعظم عندالاولیاء است. با گفتن همان، یک‌دفعه برایشان طی‌الارض آورد، خودشان هم نفهمیدند. یک دفعه ملائکه الله، مکاشفات و مطالبی را که دیگران نمی‌بییند، می‌بینند.
 
غوغاست! محشر است! فقط شرارت نداشته باشیم، همه چیز خودش می‌آید، دنبال چه هستیم؟! اگر شرارت کنار رفت، همه چیز خودش می‌آید.
 
*یادت نرود با من سخن بگویی!!!
 
چرا بعضی توفیق پیدا نمی‌کنند هر شب با آقاجان حرف بزنند؟ چون اگر شرارت باشد و قلبت لکّه داشته باشد، نمی‌شود. عزیز دلم! خدا گواه است: اگر این قلب از شرارت‌ها پاک شود، اصلاً دیگر خودشان نمی‌گذارند ایشان را فراموش کنید. اصلاً خودشان می‌آیند و به یادت می‌آورند. می‌گویند: یاد من باش، با من حرف بزن. یک ‌دفعه می‌بینی اصلاً ناخودآگاه داری در بستر می‌روی، یادت می‌افتد، می‌گویی: «السلام علیک یا مولای یا بقیه اللّه». چطوری یادت افتاد؟ تا حالا یادت نبود و داشتی به چیزهای دیگر می‌پرداختی و با اینکه خوابت می‌آید و خسته هم هستی امّا یک‌دفعه خودش می‌گوید: حرف زدن با من چه شد؟! یک‌دفعه زبانت را به حرکت درمی‌آورد و می‌گویی: «السلام علیک یا مولای یا بقیه اللّه».
 
وجودمان را از شرارت‌ها خالی کنیم، ببینیم آقاجان خودش قلبمان را هدایت می‌کند و خودش ما را می‌برد.
 
جوان‌های عزیز! با آقاجان هر شب حرف بزنید. گفتم موقع خواب، به تعبیری وقتی دیگر مسواکتان را زدید و می‌خواهید بخوابید، دو سه دقیقه با آقاجان خلوت کن.بعد می‌بینی گاهی اصلاً ده دقیقه، یک ربع، بیست دقیقه داری همین‌طور با آقاجان حرف می‌زنی. عادت می‌شود، عجب عادت قشنگی است. البته این را بگویم، دیگر عادت نیست، اسماً عادت می‌گوییم، امّا دیگر خودشان می‌برند، خودشان می‌آورند، دست خود آقاست.
 
آقاجان! یابن الحسن! دست ما را هم بگیر درست بشویم.